مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

56

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ميان آن جماعت بديد . پس شيخ از براى ايشان خوردنى آورده ، بخوردند . آنگاه حاضران روى بشيخ كرده ، يك‌يك ، ماجراى روز را بيان مىكردند . در آن حال ، مردى كه صندل خريده بود ، پيش آمده ، بشيخ بنمود كه صندلى را ارزان خريده‌ام و در ميان ما بيع و شرى بدينگونه گذشته كه يك صاع از هر چيزى كه بايع بخواهد ، بستاند . شيخ نابينا گفت كه : خصم تو بر تو غالبست . آن مرد گفت : چگونه مرا غلبه كند ؟ شيخ گفت : اگر از تو يك صاع زر و سيم بخواهد ، خواهى داد يا نه ؟ آن مرد گفت : مىدهم و سود هم ميبرم . شيخ گفت : اگر بگويد كه يك صاع كيكهاى نر و ماده از تو ميخواهم ، در جواب چه خواهى گفت ؟ آن مرد دانست كه مغلوب خواهد شد . آنگاه اعور پيش آمده ، گفت : اى شيخ ، امروز مردى را ديدم غريب . به او درآويخته ، گفتم يك چشم مرا تو تلف كردهء . دست ازو برنداشتم تا اينكه ازو ضامن گرفتم كه بازگردد و مرا راضى كند كه ديت چشم من بدهد . شيخ به او گفت : اگر آن مرد غريب بخواهد ، هر آينه ترا غلبه كند . آن مرد گفت : ايها الشيخ ، چگونه غلبه تواند كرد ؟ شيخ گفت : او با تو ميگويد چشم خويشتن بركن و من نيز يك چشم خود بركنم و هردو را بسنجيم . اگر چشم من و چشم تو برابر آيند ، دعوى تو راست است . و گرنه ديت چشم من بايد بدهى . آنگاه هردو چشم برابر نخواهد شد . و آن مرد غريب ، ديت خود را از تو بگيرد و تو از هردو چشم نابينا شوى و او را يك چشم برجاى خواهد ماند . پس مرد اعور دانست كه مغلوب خواهد شد . آنگاه پاره‌دوز پيش آمده ، گفت : اى شيخ ، امروز مردى غريب نزد من آمده ، كفش به من داد و گفت : اين را اصلاح كن . من مزد خواستم . گفت : چيزى دهم كه راضى شوى . و من تا همهء مال او را نگيرم ، راضى نخواهم شد . شيخ به او گفت : اگر آن مرد غريب بخواهد كه كفش از تو بگيرد و هيچ‌چيز به تو ندهد ، ميتواند گرفت . پاره‌دوز گفت : چگونه ميتواند گرفت ؟ شيخ گفت : به تو ميگويد كه دشمن سلطان شكست يافت و بدخواهانش بمحنت گرفتار گشتند و سپاه او